بی عرضگی بهتر از براندازی
دوام و بقاء هر نظام سیاسی بستگی به سه پایه و محور دارد. این سه محور در آراء و دیدگاه بسیاری از صاحب نظران بخصوص کنفسیوس فیلسوف مشهور چینی دیده می شود. ارتش قوی، تامین نیازهای معیشتی و اعتماد عمومی سه رکن حیات نظام سیاسی تلقی می گردد. از کنفسیوس سوال می شود: اگر نظام سیاسی ارتش قوی و منسجمی نداشته باشد آیا امکان حیات و بقاء آ ن وجود دارد؟ او در جواب می گوید: بله، زیرا مردم نظام سیاسی را قبول دارند و از تمامیت ارضی آن در مقابل تهاجم بیگانگان دفاع می کنند. مجددا از وی سوال می شود: اگر نظام سیاسی قادر به تامین معیشت عمومی نشود، آیا نظام سیاسی می تواند به حیات خود ادامه دهد؟ ایشان می گوید: بله، چون مردم نظام سیاسی را قبول دارند سختیها و کمبودها را تحمل می کنند. نهایتا از کنفسیوس می پرسند: اگر اعتماد عمومی از نظام سیاسی سلب شود، آیا نظام سیاسی قادر به ادامه ی حیات میباشد؟ اما این بار او پاسخ منفی می دهد و می گوید: اگر بین مردم یعنی پدیدآورندگان نظام سیاسی با حکومت و نظام سیاسی گسست و فاصله ایجاد شود و حکومت متکی به مردم نباشد دوا م نمی آورد.
سرنوشت نظام های سیاسی از این سه قاعده به دور نیست. هرگاه نظام ها ی سیاسی با مردم زاویه پیدا کردند و حاکمان از امانت مردم سوء استفاده کرده اند پس از مدتی منقرض و سرنگون شده اند.
ایران در طول تاریخ و عرض جغرافیا فراز و فرودهایی داشته است. روزگاری مردان بزرگی چون کوروش و داریوش بر این سرزمین حکمرانی می کردند و یا افراد بی لیاقت و بعضا بی کفایتی بر این سرزمین مسلط شده اند. زمانی به اوج افتخار و زمانی دیگر به حضیظ ذلت رسیده است. در زمان ساسانیان در حالیکه امپراطوری قدرتمندی بود اما به دلیل اینکه فرمانروایان از مردم فاصله گرفتند پس از مدتی منقرض شدند. در زمان قاجار به رغم گامهای مثبت در جهت پیشرفت و مردم سالاری، بی کفایتی برخی شاهان باعث سقوط این سلسله شد و حکومت پهلوی نیز به دلیل وابستگی شدید به پول نفت و حمایت خارجی و حذف مردم در تعیین سرنوشت خویش نتوانست دوام بیاورد و سقوط کرد. بنابراین این سرزمین متعلق به شخص خاصی نبوده است و زمامداران لایق از يكسو ودر سوي ديگر افراد بی کفایت و بی عرضه ای بر ایران حکومت رانده اند و پس از مدتی سقوط کرده و به تاریخ پیوسته اند. تاریخ همواره از زمامداران لایق و مردمی مانند کوروش و داریوش و امیرکبیر به نیکی یاد می کند. رمز موفقیت و ماندگاری آنان در ذهن و دل تاریخ، درستکاری و راستگویی آنان بوده است. راستگویی به عنوان یک فضیلت در مشی و مرام آنان وجود داشت. مانند بسیاری از زمامداران برای توجیه ناکارآمدی و بی کفایتی خود از اعتقادات مردم خرج نمی کردند، برای ماندن در قدرت به هر حربه و وسیله ای از جمله دروغگویی و شعارهای مردم فریب متوسل نمی شدند. مخالفین خود را برانداز نمی دانستند و بر همین اساس بی کفایتی و بی عرضگی خود را با تصور غلط براندازی توجیه نمی کردند، به اصل جا به جایی قدرت به صورت مسالمت آمیز که امروز در دنیای مدرن مکانیزم مناسبی شده باور داشتند، به طوریکه این باور در اشعار فردوسی پاکزاد در قرن چهارم تحت عنوان " توانا بود هرکه دانا بود" بر سر درب تاریخ نگاشته شده است و امروز آلوین تافلر از آ ن به " موج سوم" تعبیر می کند. بنابراین به جای اصرار و ابرام و توسل به دروغ برای توجیه ادامه قدرت باید راستگویی و درستکاری پیشه گردد و افراد دانا و کارآمد به جای عناصر بی کفایت و بی عرضه زمام امور را به عهده بگیرند، چون منافع ملی در اثر تصمیم سازی و تصمیم گیری غلط به خطر افتاده و این بی کفایتی می رود تا دستاوردهای تاریخی کشور را از بین ببرد.